تبلیغات
باغبانی89 - مطالب straker
تو هرگز تنها نخواهی ماند...

کسب درامد از طریق sms یا سامانه پیام کوتاه به صورت رایگان

نویسنده :straker
تاریخ:سه شنبه یازدهم مردادماه سال 1390-11:47 ق.ظ

سلام به همه ی بچه های باغ وغیر باغ

با عضویت در سیستم و فعال سازی اکانت خود، به ما این امکان را میدهید که برایتان پیامک های تبلیغاتی ارسال کنیم. 

نحوه فعالیت  به این صورت است که از مشتریانی که سفارش ارسال پیامک میدهند مبلغی را به ازای هر پیامک دریافت میکنند، مبلغ مذکور پس از کسر هزینه های ارسال، به حساب کاربرانی که پیامک برایشان ارسال شده است در سایت افزوده میشود.

این مبلغ در حال حاضر به ازای هر پیامک دریافتی 10 تومان در نظر گرفته شده است.

  آتیش زدم به مالم بیا ثبت نام کن

برای ثبت نام کلیک کنید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

.......

نویسنده :straker
تاریخ:چهارشنبه بیست و دوم تیرماه سال 1390-09:46 ب.ظ





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی

نویسنده :straker
تاریخ:یکشنبه هشتم خردادماه سال 1390-01:43 ق.ظ

***********************

این روزا عمر عاشقی دوروزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق

که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روی میز من ، یه پوشه

که اسم عشق‌های بنده توشه

زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا

وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین

مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر

دولیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه ، گندمی و زاغی

بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...

هزار خانمند توی این لیسچچچت

با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!

گذشت دوره‌ای ?ه ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

نامه مجنون به حضور لیلی

می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد

روی چمن تو پارک بهجت ‌آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست

پله که هس ، نیازی به کمند نیست

تو کوچه ، ‌غوغا می‌کنند و دعوا

چهار تا یوسف سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه بی‌فروغه

اگر می‌گن: «عاشقتم» دروغه

تو کوچه‌های غربی صناعت

عشقو گرفتن از شما جماعت

کجا شد اون ظرافت و کرشمه

نگاه دزدکی کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن

کنار جوب آب ، گریه کردن

دلای بی‌افاده یادش به خیر

دخترکای ساده یادش به خیر

من از رکود عشق در خروشم

اگر دروغ می‌گم ، بزن تو گوشم

تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست

حجب و حیا تو چشم آدما نیست

کشته دلبرند و ارتباطش

فقط برای برخی از نکاتش!

پرنده پر ، کلاغه پر ، صفا پر

صداقت از وجود آدما ، پر

دلا! قسم بخور ، اگر که مردی

که دیگه گرد عاشقی نگردی

ما توی صحبت رک و راستیم داداش

عشق اگه اینه ، ما نخواستیم داداش

**********************



نوع مطلب : طنز  باغبانی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات(28)() 

زندگی

نویسنده :straker
تاریخ:سه شنبه ششم اردیبهشتماه سال 1390-10:33 ق.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قربون شیراز....

نویسنده :straker
تاریخ:پنجشنبه پنجم اسفندماه سال 1389-06:37 ق.ظ

 


برای راهنمایی کلیک کن

نوع مطلب : طنز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوشا شیراز.....

نویسنده :straker
تاریخ:پنجشنبه بیست و هشتم بهمنماه سال 1389-02:25 ب.ظ

اگه شیرازی  نیستی زور نزن نمیتونی بخونی




گف میباس عینهو مجنون بیشی گفتم رو چیشُم 

 

 گف میباس اِیلون و ویلون بیشی گفتم روچیشُم

گف میباس صُب تُ پسین اِنگو دیونا تو کوچا

پیش رو مردم لوت و عریون بیشی گفتم رو چیشُم

گف میباس بچام اگه دور ِتُ دسّک بزنن

نَ که یی د—فه پشیمون بیشی گفتم رو چیشُم

گف میباس خاطر ما ر اَی بُخُی از دل و جون

آیه وایی تو بیابون بیشی گفتم رو چیشُم

گف میباس پُی پتی اِقّد بُدُوی ئی بَرئوبَر

تُ که از خسّگی داغون بیشی گفتم رو چیشُم

گف میباس اگر نخواسّم که تُ جون در ببری

دیگه از هَسّی و از جون بیشی گفتم روچیشُم

وختی دید تو عشق ما شیله پیله نیس بُ خنده گف

نَمیخواد خیلی هراسون بیشی گفتم رو چیشُم



نوع مطلب : طنز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لباس های کثیف همسایه

نویسنده :straker
تاریخ:چهارشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1389-12:18 ب.ظ

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

نوع مطلب : طنز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان طنز

نویسنده :straker
تاریخ:سه شنبه بیست و ششم بهمنماه سال 1389-01:32 ب.ظ

یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…
مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

استاد زنده یاد محمد بهمن بیگی

نویسنده :straker
تاریخ:دوشنبه بیست و پنجم بهمنماه سال 1389-02:19 ب.ظ

سلام به بچه های باغبانی 

گفتم یه مطلب درباره ی زنده محمد بیگی بذارم شاید ترکای فارس (قشقایی) بگن که بهمن بیگی متعلق به آنهاست ولی به نظر من متعلق به همه هست به هرکی که به فکر آبادانی میهنش باشه اعم از ترک .لر .فارس.کرد .بلوچ..عرب و......

استاد زنده یاد محمد بهمن بیگی ، بنیانگذار آموزش و پرورش عشایر ایران (تولد ۱۲۹۹ - وفات اردیبهشت ۱۳۸۹ )
در ایل قشقایی به دنیا آمد. پس از پایان دورهٔ كارشناسی حقوق در دانشگاه تهران ، در راستای سیاست های دولت وقت و حمایت اصل چهار ترومن ، كوشش خود را برای بر پایی مدرسه‌های سیار برای بچه‌های ایل آغاز كرد و با پی‌گیری‌های خود توانست برنامهٔ سوادآموزی عشایر را به تصویب برساند. او توانست دختران عشایری را نیز به مدرسه‌های سیار جلب كند و نخستین مركز تربیت معلم عشایری را بنیان نهاد. بهمن‌بیگی برای كوشش پی‌گیر خود در راه سوادآموزی به هزاران نفر كودك ترك ، لر ، كرد ، بلوچ ، عرب و تركمن، برندهٔ جایزهٔ سوادآموزی سازمان یونسكو شد. او تجربه‌های آموزشی خود را در چند كتاب در قالب داستان نوشته است.
نوآموزی‌های آموزشی بهمن‌بیگی

یكی از كارهای نوآورانهٔ بهمن‌بیگی كه در پیشبرد هدف‌های آموزشی او بسیار سودمند بود، برگزاری اردوهای تربیتی برای دانش‌آموزان و آموزگاران عشایری در نقاط مختلف عشیره‌نشین بود. در آن اردوها آموزگاران موفق كارهای خودشان را به آموزگاران دیگر و دانش‌آموزان دانشسراها، كه در آینده آموزگاران عشایری می‌شدند، معرفی می‌كردند. برگزاری رقص و پایكوبی و اجرای موسیقی محلی از دیگر برنامه‌های این اردوها بود كه در حفظ سنت‌های ایلی بسیار سودمند بود و به مردم ایل نشان می‌داد كه سوادآموزی و دانش‌اندوزی به فرهنگ ایل سازگار است و به توسعهٔ آن نیز كمك می‌كند.

نوشته‌ها

دوران بازنشستگی محمد بهمن‌بیگی بیشتر به ثبت تجربه‌ها و خاطره‌ها و نظریه‌های او در زندگی و كار با عشایر و آموزش و پرورش گذشته است كه حاصل آن چند كتاب در قالب داستان‌است.

* ۱. بهمن‌بیگی، محمد. عرف و عادت در عشایر فارس، انتشارات بنگاه آذر، ۱۳۲۴ چاپ دوم انتشارات نوید شیراز ۱۳۸۱
* ۲. بهمن‌بیگی، محمد. بخارای من ایل من. انتشارات آگاه، ۱۳۶۸
* ۳. بهمن‌بیگی، محمد. اگر قره‌قاچ نبود. انتشارات باغ آدینه، ۱۳۷۷
* ۴. بهمن‌بیگی، محمد. به اجاقت قسم.
* 5. بهمن بیگی،محمد. طلای شهامت . انتشارات نوید شیراز ۱۳۸۷
درگذشت

محمد بهمن بیگی در یازدهم اردیبهشت اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹ در شهر شیراز چشم از جهان فرو بست. پیکر وی روز پنج شنبه شانزدهم اردیبهشت سال 1388 تشییع و در شیراز در منطقه کُشن به خاک سپرده شد.
بهمن‌بیگی از نگاه دیگران

گیگن، مدیر برنامهٔ اصل چهار در گزارش كار خود، كه به صورت كتابی در آمریكا منتشر شد، دربارهٔ او نوشته است:"او بیش از نیمی از عمر خود را با عشایر گذرانده و با روسای عشایر خوب آشنا بود. آن‌ها نه تنها به خاطر خانواده‌اش، بلكه به خاطر توانایی‌های خودش به او احترام می‌گذاردند."

بزرگان ایل قشقایی

محمد بهمن بیگی بهمراه جهانگیر خان قشقایی ، اسماعیل خان صولت الدوله ، محمد کریم خان کشکولی ، محمد حسین خان قشقایی ، فرود گرگین پور ، محمد حسین کیانی ، خسرو خان قشقایی ، ارد بزرگ ، بیژن بهادری کشکولی ، محمد قلی خان قشقایی ، امام قلی خان ، جانی خان ، مصطفی قلی خان ، محمد علی خان ایلخانی ، سهراب خان ، بهادرخان قشقائی ، رستم خان ، عبدالله خان ضرغام الدوله ، محمد کریم خان کشکولی بزرگان تاریخ قشقایی هستند .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طنز مادر زن

نویسنده :straker
تاریخ:دوشنبه بیست و پنجم بهمنماه سال 1389-09:46 ق.ظ

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


نوع مطلب : طنز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گلنار golnar

نویسنده :straker
تاریخ:شنبه بیست و سوم بهمنماه سال 1389-09:18 ب.ظ

سلام به همه گفتم تو وبلاگ جای آهنگ خالیه  پس به سلیقه خودم آهنگ گلناز شهرام ملک زاده رو میذارم

اگه تکراری بود ببخشید

دانلود 128 kb

مستقیم 3.18mb

سرور 2.53mb

نظر شما چراغ راه ماست



نوع مطلب : باغبانی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدون شرح با حاااال

نویسنده :straker
تاریخ:شنبه بیست و سوم بهمنماه سال 1389-11:00 ق.ظ

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه



نوع مطلب : طنز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیطان

نویسنده :straker
تاریخ:شنبه بیست و سوم بهمنماه سال 1389-10:57 ق.ظ

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود



نوع مطلب : مذهبی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه مطلب با حااااااااااال

نویسنده :straker
تاریخ:شنبه بیست و سوم بهمنماه سال 1389-10:39 ق.ظ

کامپیوتر دختره یا پسر؟؟؟
مدتها این بحث داغ بوده که کامپیوتر دختره یا پسر؟ خلاصه رای گیری میکنن و یه نتایجی به این شکل به دست میاد .محکوم نکنید بابا آماره دیگه:))

دخترها گفتند کامپیوتر مذکره ! به این دلایل:
۱- وقتی بهش عادت میکنیم؛ فکر میکنیم بدون اون نمیتونیم کاری بکنیم .
۲-با اونکه اطلاعات زیادی دارند ؛نادونن!بدون برنامه آماده هیچ کاری نمیکنن!
۳-قراره مشکلات رو حل کنن ؛اما اغلب مشکل خودشونن!
۴-همین که بهشون عادت میکنیم ؛ کاراییشونو از دست میدن !
۵- نگاه کردن به history شون معمولا باعث میشه شاخ دربیاریم !

پسرها گفتند کامپیوتر مونثه! به این دلایل:
۱-به غیر از خالقشون کسی از منطق درونیشون سر در نمیاره!
۲- فهمیدن زبونشون مستلزم سالها رنج بردن و تلاش کردنه!
۳-وقتی با هزار زحمت زبونشونو یاد میگیریم تازه میفهمیم یه زبون جدید اومده!
۴-همین که پایبندش بشیم باید همه پولمونو خرج خرید لوازم جانبیش کنیم!!!
۵-دائم باید update شون کنیم وگرنه کاراییشونو از دست میدن!

حالا نظر شما چیه؟؟؟



نوع مطلب : طنز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انتظار

نویسنده :straker
تاریخ:دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389-04:25 ب.ظ

خبری در راه است 

                                    سرخوش آن دل كه از آن آگاه است 

شاید این جمعه بیاید، شاید 

                                                 پرده از چهره گشاید، شاید


بزن بقیه اش

نوع مطلب : مذهبی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2