تبلیغات
باغبانی89 - مطالب فانوس
تو هرگز تنها نخواهی ماند...

نوع نگاه!

نویسنده :فانوس
تاریخ:چهارشنبه هشتم تیرماه سال 1390-03:06 ب.ظ

حجم سنگین زندگی باعث شده بیشتر به بودنم بیاندیشم و بیشتر احساسش کنم. من، هر روز تمام باغچه را می کنم و  خاکش را بیرون می ریزم ریشه ی گل ها را نـوازش می کنم و بعد طی یـک مراسم سکوت، گل ها را به خـانه شان باز می گردانم و بدین ترتیب آنهـا روز به روز با طـراوت تر می شوند چون هر روز بیشتر ارزش خاک زیر پای خود را احساس می کنند و می فهمند که با آنکه تمام زیبایی باغچه به گلهایش است، و کسی به زیبایی خاک توجهی ندارد اما مادر باغچه خاک است ... آری گل ها می فهمنـد که آنها فقط تجلی زیبایـی هستند و زیبایـی واقعی در دیگر سو  است، جایی که هیچ کس نمی بیند مگر کسانی که حسش کنند. اگر دست من بود ،بعد از اینکه گلها باز شدند آنها را سر و ته می کاشتم،تا کمی بتوانم از ریشه ها قدر دانی کنم و بهشان بفهمانم که چقدر مهم هستند ؛ تا وقتی کله ی گل زیبا به خـاک خورد و ما تحتش به هوا رفت، لذت ببرم از درسی که به او داده ام! من با افتـخار تمام کلکسیون ریشـه هایم را  به نمایشگاه گلهای رنگارنگ می برم تا به انسان های بی ریشـه بفهـمانم ذات مهمتر از ظاهر است و گل زیـباست، بخاطر ذات پاکش، ریشـه های سخاوتمندش، مادر بزرگوارش و حسی که به همه مـی دهد؛ زمانی که نگاهش می کنند و این همه بخشندگی ای که دارد ...

آری، من هر روز "  نگاه آدم ها به زندگی  "   را به خود  "  معنای زندگی  "   سنجاق میکنم و برای همین است، که حجمش هر روز بیشتر  می شود و وزنش، هر روز کمتر و کمتر...............................




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

Written By An African Kid

نویسنده :فانوس
تاریخ:سه شنبه نهم فروردینماه سال 1390-03:14 ب.ظ

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored?!?!? ......."




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لطفا آشتی کنید!!

نویسنده :فانوس
تاریخ:سه شنبه بیست و ششم بهمنماه سال 1389-07:39 ب.ظ

 

داشتم  یه تکه هایی از کارتون بچه های آلپ رو نگاه میکردم.رسید به همون جایی که دنی از پرتگاه افتاد،بعدشم

آنت  از دست لوسین ناراحت شد و ازش کینه به دل گرفت...

گفتم:خدایا!کی لوسین و آنت رو با هم آشتی میدی پس؟

بعضی وقتا بخاطر  یه سو تفاهم ساده چقدر  رابطه ها.....

(ببخشید اگه مطلب در حد مطالب دوستان نبود)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ،کاغذ،قیچی....

نویسنده :فانوس
تاریخ:چهارشنبه بیستم بهمنماه سال 1389-07:10 ب.ظ

مرا مینشاند کنار حوصله اش سنگ،کاغذ،قیچی بازی کنیم...باز گیر داده که او قیچی باشد و من کاغذ .طبق معمول هم که خب ،کاغذ باید خرت خرت پاره شود.عشق می کند این وقتها...

ببینم ولی...ولی مگر یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد؟؟؟

 

بر ماگذشت نیک و بد اما تو روزگار.....فکری به حال خویش کن این روزگار نیست




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پطروس فداکار حقیقت داشت؟

نویسنده :فانوس
تاریخ:یکشنبه دهم بهمنماه سال 1389-03:46 ب.ظ

 پسر خوبی بود.ماه بود.گل بود.تپل بود.شب بود .کسی آن اطراف نبود.اسمش پطروس بود.هلندی بود.وقتی انگشتش را فرو کرد در سوراخ سد تازه معلوم شد فداکار بود.کتاب کلاس چهارم بود.ما بودیم و پطروس بود و قهرمانی که با خاطرش بزرگ شدیم...... 


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()